شنبه 14 دیماه 92

سلام

یک روز خیلی‌ بد رو گذروندم. خیلی‌ وحشتناک بود. بچه هایی که پزشکن می‌دونن اینکه بابات رو دستت سیانوز بشه و آپنه کنه یعنی‌ چی‌؟هرجور بود قبل از رسیدن اورژانس با دست خالی‌ و تنفس دهان به دهان برش گردوندم. الان بهتره اما من تا حد مرگ عصبیم.

برامون دعا کنید. همه خانواده به دعا نیاز داریم. بحران بادیه و من به نیّت پاک دلهای مهربونتون ایمان دارم. یک بار دعای دست جمعی شما معجزه کرده. بازهم میشه.

 

میخوام بنویسم تا آروم بشم. دوستان حساس تر بدونن که تو ادامه مطلب , حرفهای غمگین دارم!

( پی نوشت : تاریخ مطلب رو عوض می کنم تا از صفحه اول بره, دلم میخواد با دیدن وبلاگم شاد بشین نه شریک غصه هام)


بابا اون روز ظهر درست وقتی که ما نهار می خوردیم تو هال روی مبل ضعف کرد. از دور میدیدمش پاشدم رفتم کنارش نشستم. بدحال بود. رفتم قرصشو آوردم و با آب دادم دستش. قرصو خورد و یک قورت آب که به گلوش گرفت. مامان اومد و به من گفت برو نهارتو بخور من خوردم.

چشم از صورت بابا برنمی داشتم. با دست اشاره کرد حالش بده . به مامان گفتم لگن بیار بالا بیاره. ولی فقط یه قورت آب از تو دهنش برگشت و بعد یهو رنگش پرید و رو به کبودی رفت. تلفن جلو دستم بود 115 رو گرفتم و گفتم یه آمبولانس بفرستید. با سیستمشون آشنا بودم سین جیم می کردند و کلی وقت تلف میشد. گفتم من پزشکم مریض آپنه کرده. مغزم هنگ بود آدرسو نصفه دادم که گردن بابا افتاد به پهلو.

میدیدم لباش داره کبود میشه. یکی دوتا ضربه روی لپش زدم. ولی کبود و کبود تر شد و یهو دیگه دستاش حرکت نکرد. چشماش به بالا ثابت شد. جیغ زدم بذارینش رو زمین .صدای مسوول 115 رو شنیدم که گفت مریض تنگی نفس رو دراز نکنید. گوشی رو به خواهرم دادم و گفتم آدرس بده بهش. شوهرم بابا رو گذاشت زمین به پهلو خوابوندمش و دوسه تا مشت به پشتش زدم. تکون نمیخورد. یه مشت آدم هراسون دورم بودند که بیش از من ترسیده بودند. دست انداختم فکشو باز کنم که قفل شده بود. دستمو گاز گرفت و باز نشد.

به پشت برگردوندمش و کنارش زانو زدم و بهش نفس دادم. یکی , دوتا . نگاش کردم فرق نکرد. پس نفسای من کجا رفت؟ یهو دوزاریم افتاد. دماغشو گرفتم و باز خم شدم سه تا نفس عمیق و با تمام قدرتم دادم. یه تکون خورد.

نبض گردنشو گرفتم یه نبض ضعیف حس کردم. دوتا نفس دیگه و اینبار تلاشی برای مقاومت حس کردم. گفتم بابا اگر صدامو میشنوی پلک بزن. پلکها به هم خورد. دوتا نفس دیگه و برش گردوندم به پهلو. تازه سرفه کرد.

سرمو بالا آوردم و به شوهرم گفتم برو سرکوچه وایسا آمبولانس راهو گم نکنه. و دوباره شماره 115 رو گرفتم و چک کردم که آمبولانس تو راهه و آدرس درست گرفته.

با آمبولانس بردیمش بیمارستان قائم که تاکید خودم بود. توی راه برای اولین بار اتاقک پشت آسانسور رو تجربه کردم. وحشتناک بود. تخت خشک و ناراحت. مریض بی حفاظ که به هیچ جا فیکس نبود. تنها امکانات نسبت به خونه بابا اکسیژن مرکزی بود و تکانها و بالا پایین پریدن بابا. اسکرنینگ بیمارستان هم از اینور که نگاهش کردم وحشتناک بود. تازه منو میشناختند , میگم آپنه کرده میگن باید نوار قلب هم بگیره . خوب حق با اوناست. بردن انداختنش رو تخت نوار قلب و یکی رو هم صدا کردند که : "فلانی مریض نوار قلب"

به اولین روپوش سفید گفتم خانم مریض من اکسیژن میخواد. گفت : خیــــــــــــــــــــــــــلی خوب خانم آروم باشید. و رفت!

میدونستم بحث یا شلوغ کردن تنها نتیجه اش بیرون کردن خودمه. دویدم دنبال پزشک کشیک که هم دانشگاهی قدیمم بود و گفتم به مریض آپنه کرده من اکسیژن نمیدن که دنبالم اومد و پچ پچ تاکیدی در گوش مسول پرستاری کرد که مفید بود. 

بقیه اش رو نمیگم . حوصله ندارم. فقط بگم اگر به پشت گرمی خواهرشوهرم که آسیستان داخلی همون بیمارستانه نبود شبانه به محض برگشتن هشیاری بابا رضایت میدادم. اما صبر کردم تا صبح که استاد مورد اعتماد و وثوقم رو برای ویزیتش آوردم و بعد از تایید اون که اوضاع روبراهه پدرم رو برداشتم و با رضایت خودم به خونه برش گردوندم. تفاوت موجود (کپسول اکسیژن ) رو هم از مطبم جبران کردم! هرچند که فعلا بهش نیازی نیست.

فعلا بابا هشیاره ولی بشدت بیقرار. و من....

تازه دارم استرسی رو که کشیدم پس میدم. یه چیزی تو دلم خالیه. سرده . یخه و تا تو رونها تا بالای زانو میاد.

دیشب وقتی بابا گفت که خواب عموی خدابیامرزم رو دیده که میگفته بیا بریم مهمونی این لرز تو زانوهامم رسید.

زمان خواب رو بابا دقیقا زمانی ذکر میکنه که رو مبل از حال رفته.

خلاصه که قرار شد بابا بعد از این با پنجه بکس بخوابه و هرکی پیشنهاد مزخرف بهش داد حالشو بگیره !